من نوشت . . .

پ ن : عکسش وا نمیشه انگار
اینم متنش : مثل صدای تک تک / چک چک باران روی چتر ، روی سقف سرم . روی مغزم . روی افکارم می زنی . می خواهی داخل شوی . آهای ، از من نخواهید مقاومت کنم . او اینجاست . در تمام افکارم

پ ن : عکسش وا نمیشه انگار
اینم متنش : مثل صدای تک تک / چک چک باران روی چتر ، روی سقف سرم . روی مغزم . روی افکارم می زنی . می خواهی داخل شوی . آهای ، از من نخواهید مقاومت کنم . او اینجاست . در تمام افکارم
گذری رد می شدم ، دوسال پیش بود. چند وقتی بود که دلم می خواست به بهانه ای بروم داخل و سلام و علیکی بکنم . شال گردنش فصل سرما دور گردنش بود ، سازی نیمه آماده را توی دستش گرفته بود و سمباده می زد . پرداخت می کرد . چشمم که به سه تار می افتاد دلم میلرزید . همیشه ازصدای سه تار واقعا یه جورائی می شدم . همسن و سال بودیم . آمدم از جلوی کارگاهش رد شوم که دیدم لبخندی زد و نگاه کرد . شیشه ی ماشین را پائین دادم و ایستادم .
- خسته نباشید .
- قربان شما درخدمت باشیم .
انگار دنبال بهانه ای می گشتم و بهانه را بدست آورده بودم . ماشین را پارک کردم و رفتم داخل . می خندید . رفتارش مثل پیرمردها بود . دولا دولا چارپایه ای گذاشت و نشستم . در و دیوار پر بود از عکس و شعر و نوشته . از استنلی کوبریک گرفته تا علی حاتمی و ابوالحسن صبا ، قفسه ها هم مجله فیلم و سینما و کتابهای عکاسی . از حال و احوالش پرسیدم . تحصیلات . . . .
- دیپلم عکاسی دارم .
- چرا عکس نمی گیری .
- مخارج ، دوربین خوب ، . . . .
یه همچین چیزهایی را بهانه کرد . و عکسهایش را برایم آورد . بخشی از کارهایش بینظیر بود . تمام چاپ دستی . سیاه و سفید . انگار همان چیزی را که می خواستم یافته بودم . دوستی که متولد مرداد بود . سازنده ی سه تار . تازه بعد از یکی دوروز فهمیدم که این آقای علی میرزائی برادری دارد به نام امیر مسعود میرزائی که همان نوازنده ی معروف سنتور است . مضراب می سازد و پرویز مشکاتیان ( خدا رحمتش کنه یادم نبود که مرد ) با مضرابهای میرزائی می نوازد . این آقا وقتی به سه تار زخمه می زند هیچ تفاوتی با مضراب عبادی ندارد . همان طنین و همان ویبره ها و همان فشارهایی که عبادی با انگشت روی صفحه می آورد با همان مهارت مسعود میرزائی می آورد و می نوازد .
پاتوق پنجشنبه و جمعه های من همان کارگاه کوچک علی شد. از علی ساز خواستم . بهانه می کرد .
- بزار چوب خوب گیر بیارم ، صفحه ی خوب گیر بیارم . . .
من اما اراده ام بیش از اینها بود که با حرفهای علی از میدان بیرون بروم . با مسعود مشورت کردم .
- برو پیش امیری .
- زنگ میزنم هماهنگ می کنم . با علی برو جلسه ی اول . جمعه برو .
از من گیر دادن و از او بهانه کردن . ولی من تصمیمم جدی بود . دوستانش را مثال می زد که هرکدام سه تار خردیدند و مدتی هم کلاس رفتند و نزدند . الان گوشه ی خانه هاشان سازشان خاک می خورد . خلاصه ی کلام که یک کاسه ی 9 ترک را که کس دیگری آماده کرده بود و کمی هم لوچ بود به نیت من به دست گرفت . وقتی سیم انداخت صدایش خیلی کر بود . اما خیلی جمع و جور بود ، کاسه ی کوچک و ساز تو دل برو . جمعه شد و با همان ساز رفتم سر کلاس .
امیری جوان بود / هست . امیر مسعود امیری . قد بلند و خوش سیما و خوش صدا ، استاد آواز در مکتب خانه ی شیدا دو هفته ای یکبار میاید اصفهان . تند خو اما هنرمند . به ساز خیلی ایراد گرفت . ساز را مسعودمیرزائی از من گرفت و صفحه را دوباره تراشید . چند نقطه را هم با دیاپازون گذاشتن تعیین کرد و روی صفحه سوراخ زد . چند روز بعد هم دوباره خرک را عوض کرد و کمی بلند تر گرفت . صدا باورنکردنی شد . باورم نمی شد این همان ساز باشد و امیری هم وقتی دو هفته ی بعد رفتم کلاس باورش نمی شد که این همان ساز باشد .
هنوز هم که بعد از این مدت می روم کلاس وقتی ساز را میگیرد که کوکش را چک کند چند دقیقه ای میزند و بعد نگاه می کند و با اکراه پس می دهد . از آن روز بیش از یکسال گذشته است . دوستی من وعلی کم و بیش همچنان هست .

امروز بعد از این مدت عزمم جدی تر شده . روزهای زیادی در راه است ، ردیف میرزا عبدالله را از ماهور شروع کردیم و زدیم :
درآمد ، کرشمه ، مقدمه ی داد ، داد ،خسروانی ، خاوران ، دلکش ، 4 مضراب و فرود . . . .
مرغ سحر ، چارپاره و چیزهایی هم پراکنده از این دست .
آنقدر که در آغوش کشیدن این چوب خشک و سیمدار آرامش بخش است فکرنمی کنم بتوانم کنارش بگذارم . حتی اگر زدن ردیف میرزا عبدالله سالها طول بکشد .

پ ن : هزار بوسه بر چشمهای بسته از خستگی .
پشت چم آسمان
بعد از هزار راه چشمک زن خورشید
پس از همه ی راههایی که هنوز نرفته ایم
دیواره های شهری پیداست
شهری که هیج زنی بدنبال حقش نیست.
و هیچ مردی زندان ندیده است .
مردمش روزها شعر می خوانند .
شب شعر معنایی ندارد.
.
.
.
پشت چم آسمان
همه ی مردم نوازنده اند .
بعد از هزار راه خورشید همه راه را درست می روند .
چون خورشید نمی سوزاند
فقط چشمک می زند .
باران که می بارد نمی دانم
کدامین جمله ی ناگفته را
درسینه ام می پرورانم
می پزم
اما نمی گویم ....
کدامین حرف از این کوه سنگین حروفی را که والی هست
نویسا هست و خوانا نیست
با که
با کدامین اعتماد بی دلیلم
باز گویم ؟
می روم
آهسته و بی هیچ تعجیلی
نمی ترسم من از بارن
که خود خیسم
نه تنها چشمهایم خیس
که داغم از عرق ریزان این شرم همیشه
از حضورتو که همواره درون سینه ام هستی
کجایی ؟
شانه ی گرمت کجا میگردد و
بر شانه ات سوز کدامین سینه آتش می زند هر روز ....
ای دور بی عبور
ای یادگار بعیدمن از روزگار درد
از شب نشینی واهی
تا صبح روزهای پر از رنج بی حادثه گی !
ای یادواره ی خاطرات 11 درصد و 8 در صدی
در یک جام .
دو جام
یک جرعه
یک بوسه
دردمند آمدن .
گیج و مبهوت برگشتن .
تو برای من معنا می شوی در پاییز
در مهر . آبان
آذر
در همین خش خش برگهایی که زیر پاهایم خرد می شود .
پ ن :
۱- به راحتی می توان زمانهای خوب را به بد تبدیل کرد . امتحان نکن !!
۲- وبلاگ خیلی ها را خواندم. نظر نمی شد داد.
بازگشت همه به سوی کیست ؟
با نهایت تاسف درگذشت زنده رود (که حالا مرده رودی بیش نیست ! )
را به اطلاع تو می رسانم .
آب نیست که غسلش بدهند .
با خاک آبرفتش تیمم می کند .
می رود که دفن شود .
در تاریخ .
در روزگاری که شیخ بهائی نیست که آب را درست قسمت کند .
این پلهای بی دلیل روی رودخانه ای خشک ،
کاملا احمقانه هنوز هم ایستاده اند .
و مردمی که هنوز هم نفهمیده اند:
" اشکالی کارکوجاست ؟؟ "
دلشان خوش است که از وسط رودخانه راه می روند.
دلم می خواهد به آن مرد بگویم " بیاح ح ح ح ....... "
با همین غلظت !
آخر من و تو روزهایی که این رود آب داشت
و آبی بودیم !!
پاچه هایمان را بالا زدیم و از آب گذشتیم .
و او از آن بالا به من و تو می گفت : " این بابا دی یونه شدس ! "
گاهی دلم می خواهد چیزی بنویسم اما فضا و اوقات آنقدر سنگین است که کار نوشتن را سخت می کند . گاهی هم آنقدر تهی هستم که نوشتن معنایی ندارد اما وجود این صفحه ی دیجیتالی و صفر و یکی خودش بهانه ایست برای نوشتن .
حال و هوایم این روزها حال خوشایندی نیست . حال انتظار روی صندلی مطب دکتر است . حال بی هوایی که هیچ معنایی ندارد . وقتی منتظر دکتر هستی وقتت کاملا باطل است . ممکن است روزنامه ای ، مجله ای هم روی میز باشد و تو اگر هم بخوانی از درد مجبوریست وبه این دلیل خوانده ای که وقتت را بگذرانی . چون این وقتها باید بگذرند.
در زندگی من این روزها این وقتها زیاد شده . وقتهایی که واقعا پوچند و باید کاری پیدا کنی و با انجام آن سرخودت شیره بمالی که بله در این بازه ی زمانی من فلان کار را کردم .
یعنی واقعا باید گاهی بنشینم و پای راستم را روی پای چپم بیاندازم . این وسط کاری که می شود کرد این است که پای راستم را از مچ با ویبره ی اندکی بلرزانم و زیر لب هم چیزی مثل مرغ سحر یا چه بد کرداری ای چرخ را زمزمه کنم .
این روزها حال خیلیها همینطور است . البته من برای خودم توجیهاتی هم دارم . تغییر ساعات کار و اینکه صبح که از خانه بیرون می روی تاریک و شب که به خانه می آئی هم تاریک است خودش دلیل موجهی برای این است که حالت بد باشد . سرد شدن هوا هم بد نیست . دلیل خوبیست که بگویم کمی افسرده ام . چون من متولد تابستانم . مرداد . وقتی برگها می ریزند و هوا سرد می شود بد نیست کمی افسرده باشم و می شوم .
اینها مزخرفاتی است که این روزها مغزم را پر می کنند . ترافیک بی حد و حساب این شبها و شهرداری و متروی اصفهان هم که با یکدیگر به توافق رسیده اند تا با هم به مستراح بروند . هر جائی که نر.ی . ده بودند ب . ری. نند . خیابانهای تنگ و باریکی که این شبها تازه یکطرفه هم شده اند . مردمی که تا کارتهای سوختشان شارژ می شود مست ازثروت 300 لیتری موجود در کارتهای هوشمندشان اوتول هایشان را بیرون می آورند تا خواهر و مادر بنزین مملکت را ترتیب بدهند و هوای اصفهانی را که این روزها بسیار مزخرف است مزخرف تر کنند .
زنده رود هم که این روزها با خاک آبرفتهایش تیمم می کند . مرده رودی بیش نیست . زمین فوتبال خاکی ای که وسطش خار مغیلان روئیده باشد . بیشتر به جوان تازه درگذشته ای شبیه است که وقتی عکسش را می بینی می گوئی چه حیف شد . سرتاسر اصفهان مردمی افسرده و دلمرده می بینم که برای لقمه ای نان می دوند . گاهی هم پارک می روند . همان پارکهایی که من نمی روم . همان پارکهایی که می شود با زنها و مردهای فامیل دور بایستی و والیبال مانندی بازی کنی . یا وسطی . بعد هم جوجه کباب توی منغل بپزی و آنهم نه با چوب آتش که با ذغال آماده . چای روی پیک نیک دم کنی . آخر وقت هم الکی به همه بگویی چه خوش گذشت . دستتون درد نکنه ! سوار ماشینت بشوی و بروی خانه .
دلم سفر می خواهد و به زودی می روم .

پ ن : تقریبا نیمه شبه . سکوت و چشمهای خسته و صدای فن این اسباب بازی این روزهای ما و شماست . کاش می شد کمی بیشتر بیدار ماند . خواب مجالم نمی دهد و می روم .
چه دلنشین
رقص خاطرات روزهای در کنارت بودن را به تماشا نشستم
و انگار نه انگار که روزها و ماهها و سالهاست نیستی . . .
خواب اگر نبود بعد رفتنت می مردم .
#################################################
گاهی رد می شوی و اشتباها مرا می بینی !!!!!! لذت دیده شدن گاه به گاه کجا و طعم بوسه های آن روزها کجا
دهانت بوی انسانیت می داد .
بوی ترحم به یک مسافر
من اما لابلای دندانهایم شهوت لانه کرده بود .
چه ناشیانه گزیدم لبهایی را که محبت را گاه به گاه برایم ترانه می کرد.
.
.
امروز اما تشنیع آلودن آن به این سودی ندارد ...
چرا که تو رفتنی بودی
هرچند طعم شیرین پریدن کنارتو را به خاطرم سپرده ام
پ ن : رنگها با معنی هستند ... .

چه شد مردی که در عمرش به جز از حق نمی ترسید؟
کنار سایه ی مرگش قلندروار می رقصید.
شراب تلخ می نوشید.
دلش از درد مردم سخت می لرزید.
هوای سینه اش صاف و زبانش آسمانی بود.
فراتر از جناح و حزب باد و بادبانی بود.
نه مردم را فریبی داد و نه از کس فریبی خورد.
خودش معیار حرکت بود
و بعد از او هرآنچه راستی آمد به دست او رقم می خورد .
چگونه نام نیکش را به افسون و به نشخوار و بدون هیچ مصداقی فنا کردیم ؟
... و چه حراف و بی بنیاد و نامردیم !!
من اگر جمعه ی تعطیلی افکارم را
به تو تقدیم کنم ،
من اگر صبح بیایم همه روز
و تمام شب نخوابیدن دیشب
که همانا ورقی خط خطی و چشم گواه از قدم " یاد " تو باشد
به تو تقدیم کنم ،
باورت خواهد شد ، که به یادت هستم ؟؟
باد خبر آورده که شانه هایت خسته اند .
خبر آورده که تنها می روی .
خبر آورده که حرف نمی زنی .
مگر از آن روزی که رفتی
برایت خبری از من نیاورده بودند ؟؟
نگفتند که شانه هایش هنوز گرم است ...
گوشش هنوز شنواست .

یکی می گفت :
" حرفهایت بی معنیست این روزها
نمی خرندت
به رنگ جماعت شو
شمعدانی را بگذار
و چمن را
امروز صحبت از لاله بکن !
از سرو !
"
نمی دانست نان خور نیستم که به نرخ روز بخرم !
خنده اش کردم و
گفتم :
"
آن بهاری که تو دنبال حضورش هستی
تا ابد در راه است !
تو نشانی از خودت جا بگذار ...
سرو باش و صبور
داغ لاله نگرانت نکند
لاله ذاتش داغ است ...
شمعدانی و چمنهای من اینجا
توی این شعر
و همیشه
عاشق لاله و سروند !
"
بگو از این من خسته چه باقی مانده است آیا ؟
نه تنها دل
نه دیگر چشم
حتی یک نفس هم نیست .
همه پوچم ، همه هیچم
همه حتی پریشانی و تنهائی !
بگو از این همه پوچی چه می خواهی ؟؟
آیا مرگ این لبخند تلخ آخرین هم آرزوی توست ؟؟؟
دلت خوش می شود آندم که اشکم را فروریزی ؟
که یکدم شادیم را با شرابی تلخ آمیزی ؟
دلت خوش می شود آندم
که اندوه و پریشانی
به جای شادی این لحظه ها
مهمان من باشد ؟
دلت خوش می شود کز مرگ سرخ واژه های عشق ،
وز بیداری اندوه
وز گلدان بیماری
که در کنج حیات خانه ام در حال مردن هست . . .
تا امروز
تا هر روز
تا هستم
برایت شعر بنویسم ؟؟؟
پ ن : خط خطی همین اینجاست ... .
و مکش زبانت
و بوسه بر چشمانت
کوتاه است .
دستهایت بیکارند چرا ؟
الان وقت تمام می شود !!!!
و این منم که خواب می بینم نه تو ..........
در جایی شبیه به ایران
فردی شبیه به یک دوست
چیزی شبیه به لبخند بر لب دارد .
" آهای آبی آسمان !
شراب کهنه !
آتش شهوت !
گوش عاریه ای ! . . . "
فعلا به شما نیازی نیست !!!!
پ ن : این شعر تبلور یک احساس است . کامنتهای سیاسی تان را جای دیگری بگذارید .
حضور در آرامگاه ابدی سهراب سپهری برای اولین بار مرا منقلب کرد . بی اختیار اشکهایم می ریخت و این نوشتار از همان لحظه ها در ذهنم نقش بسته است .



از صحن شستشوی قالی خونین
از حوض آب
از پله های بلندی که ساختند
لزران عبور کرده ام و
هم " نرم "
هم" آهسته " ،در سکوت
از ترس آنکه "مبادا " صدای پا
آزرده سازدت
و مبادا که بشکند
آن "چینی " هزاربند شکسته
" سراغ " تو آمدم .
خوش خلوتیست !
سنگی سیاه به رنگ غبار مرگ
تصویر تو کنار چشمه ی اشکی که ریختیم
مبهوت مردمان به سراغ تو آمدند
حیران از این همه " تنهایی " تو اند .
اینجا سکوت مطلق تو عرصه ی حضور
اینجا سبک شدن من
کمی شعور !
پروانه های خیالم کنار تو
از دانه های انارت کنند عبور . . .


پ ن : در خاور میانه همه چیز آنقدر به شهوت آلوده شده که گاهی باید از انسانیت هم صرفنظر کرد.
اگر خدا بخواد بعدازظهر میریم قمصر کاشان !!
آه !
نوروز است .
لحظه ی اتمام سال و بستن پرونده ی نوروز دیروز است .
سفره ای از جنس تکرار تکررهای عمر رفته بر بادم
خوب یادم هست .
انگار دیروز است .
آب
آئینه
کلام حق
لسان الغیب
یک جام ماهی
یک سبد از سیب شهوت
سرخ اما دست نایاز.
شش دگر از سین شروع و خاتمه هر آنچه باشد
جعبه ی جادوئی و حرافی و تزویر مجری
روسفید و خوش زبان او
دایره دنبک ندارد!!
بمب تحویل و دو قطره اشک از غم روی گونه .
بوسه ای تکراری و تبریک تبریک . . .
این همان تبریک نزدیکی به مرگ است !
آری آری . . .
باز نوروز است .
آسمان ابری ، غبار آلود ، غمگین از غمی سنگین
زمین تاریک و نه حتی نشانی از صدای روشنی ،
نوری
هوا سرد و شب و تاریکی و بن بست انسانی
به پاهایم و دستانم همه زنجیر از جنس هوس از جنس حیوانی
هواهایی که جمعا هم نمی ارزد به یک همخوابگی با دست انسانی
سلاحم ناخنی کوته بر انگشتی
که خود بسته به دستی
او خودش بسته به دست دیگری در کنج زندانی
گریبان پاره و سردرگریبانی !
صدای پچ پچ هم بندیان از سمت دیگر
هان ! از آن سمت است .
به زحمت می کشم خود را به جمع بندیان پای بشکسته ، زبان خسته
و گویا جملگی بر اتفاقند و نظر دارند بر این موضوع
که چشمانشان برون آرند از کاسه .
به استدلال آنکه آدمی از چشم درگیر است .
و چون چشمش برون آید نمی بیند که زنجیر است .
دربند است ، یا گیر است .
رهایی در همین است و همه بر اتفاق انگشتها در چشم و ناگه چشمها بیرون زد از حدقه .
و من حیران که می بینم
چه کورند و نمی بینند زنجیری که بر دستان و بر پاهایشان بسته .
من اما خوب می دانم دلم گیر است .
درون سینه ام دربند زنجیر است
تمام پنجه هایم را
سلاحم را بدون هیچ شکی می کشم بر سینه ام با خشم
و خون از سینه ام جاری ، دلم را می کشم بیرون
هوا خوب است
و من آزاد آزادم . . .
آهای آبی آسمان !
شراب کهنه !
آتش شهوت !
گوش عاریه ای !
...
بیائید
سرها را درآخور مشورت فرو ببرید .
حیله ای بسازید
موذیانه تر این بار
فریبش دهید .
شاید فراموش کند اندوه کهنه ی تنهائیش را
امشب گویا فکرش آبستن از همخوابگی پلید با "زندگیست "
مخدری بدهید اما مبادا بفهمد که چاره ای نیست .
تا صبح فردا باز حاضر به خوابیدن با این مرد حرام یعنی زندگی شود .

وقتی که نفسهای من از جنس هوسهای تو بود
وقتی همه چیز از همه جا خسته شد و خلوت دلتنگی من جای تو بود
آن لحظه ی تصمیم
به باریکی یک مو
متولد شد از این خلوت خوش رنگ
بروم یا نروم
پا بگذارم / نگذارم
به باریکی یک مو
لب شمشیر. . .
و این بود که ماندم
که هستم
ولی جنس هوسهای تو دیگر نه از آن جنس
که از جنس عوض کردن یک پیرهن زشت و قدیمیست .
پ ن : عکس در راه است .
۱)
کفشهایت ابریست
از آسمان تازه رسیده ای
فقط تو را به خدا
با کفش روی فرش دلم نیا
نقش و نگارش با نم نم باران میانه ای ندارد
----------------------
۲)
من برنده شدم
بدون آنکه تو ببازی
تو کنار کشیدی
از ترس باخت
و دست من بی هیچ زحمتی بالا رفت !
----------------------
۳)
همه چیز شفاف شد
به وضوح همین مستی
و دوخط ممتد که خیسی گونه هایم را پیمود . . .
در طلوع صبح فردا
تنها یک شعاع نور در دلم خواهد دمید
دعا برای خوشبختی تو ...
پ ن : شبها گاهی دیوانگی می کنم . اینها ثبت شده اند . حالمان در آستانه ی سفر بسیار خوب است . عکسهای زیادی دارم از مجموعه ی قبلی نمی دانم چرا نمایش نمی دهد ؟؟؟
عکسهای پست قبل رو در فتوبلاگم ببینید . لینکش در قسمت پیوندها هست .
قلمم آبستن ماده شعری بیمار است !
شعری در انتهای یک موج سینوسی
در ابتدای خون ریزی
اسمش چه بود ؟؟؟؟
هان T
بله .
دوره ی تناوب!!!

قلمم در حال پاکسازیست .
از یک تسلسل تکراری .
این آغازیست برای توحش کلام !!
پ ن : مردها پریود نمی شوند آیا ؟
زخمی تر از همیشه به زیر غبار آب
آواز چک چک باران
صدای ابر
چشمی که از نم باران نگشته خیس
بارانی از سیاهی شب روی گونه ام
باران به روی شانه ی اسب فلزی ام
مشت مدام می زند و من فقط خموش . . .
پشت چراغ قرمز .
صدای ضربه های کاری باران روی سقف ماشین و هر چند ثانیه یکبار صدای دو دست که باران را از روی شیشه می روبند .
هر چهار شیشه بالا که مبادا نمی از باران بیرون به داخل نفوذ کند . و مبادا فضای داخل را بیرون لمس کند .
مردانی که می دوند تا مبادا خیس شوند و زنانی که نمی دوند تا خیس شوند .
آنچنان پشت ماشینم می کوبد که افکارم پاره می شود و سپر عقب ماشینم هم چند سانت .
بازهم صلوات می فرستم و می روم . . .
دیشب . وقتی که باران بود و من بودم و ترافیک . . .
مثل یک بغض فرو خورده
نه بشکسته
که پنهانی
درون سینه ام هستی و خواهی ماند تا پایان
**
تمام است عمر این بی بند و باری
و شروع فصل تحریم است و بیداری
بدون هیچ دلداری
خودت را احتکاری سخت کردی و شدی نایاب از چشمم
**
نمی رنجم که می دانم چه کردی؟
یا چه کردم ؟
دم فرو می بندم و بی هیچ حرفی اعتراضی
می پذیرم دست تقدیر و دوباره سربه راه و بی خلاف و آدمی هستم که می باید
**
نمی بینم گناهی را به کردارت .
که این تقدیر ِ از آغازمان پیدا
همان آغاز ره چون روز پیدا بود
و من از اوج پائین رفتنم را خوب می دیدم
**
به تو تقدیر !
هان لا مذهب بی دین بی احساس!
که مرگ این حضور سبز یا سرخ هوسناکم به دست توست .
امید اما به دست توست
به تکرار شبی برفی و دیداری که ممکن نیست . . .
سلام . صبح به خیر . احوال شما ؟
سلام . صبح به خیر . احوال شما ؟
.آهان . آمد .
فسسسسسسسسسسسسسس .( درب باز می شود )
با تعارف تکراری " بفرمائید "( هر نفر به بعدی )فسسسسسسسسسسسسسس .( درب باز می شود )
"خسته نباشید حاج آقا "
از خودم میپرسم :
" چرا شنبه هایم همیشه همین شکلیست ؟"
امضا : کارمند کوچولو.
روبروی آئینه ایستاده من .
با سلاحی سرد : Gillette Mach3
نه من پاپا نوئل نیستم .
الان ثابت می کنم !
اجازه بدهید .
و چند لحظه بعد . . .
صورتی که پر است از چاله های غرور روزهای نوجوانی
از ساعتهایی که جلوی آئینه ناخن می کشیدم .
و ناگهان مادر :
" نکن . (گاهی به ضم کاف و گاهی با فتحه )
جاش میمونه رو صورتت "
و من خوشحال از اینکه دیگر کارم تمام شده !!!!
.
.
پدرم هم صورتش سوراخ سوراخ است .
از روزهای جوانی . . .
سعی می کنم .
اما نمی شود .
سعی می کنم به رانهای تکیده تان نگاه نکنم .
یا اگر هم نگاه کردم فکر نکنم
اما نمی شود .
سعی می کنم به موهای رنگارنگتان
و لباسهای تنگتان
و چکمه های بلندتان
و اندامهای لوندتان
نگاه نکنم
هرزه گی نکنم
چشمم را می دزدم
اما نمی شود .
زیبا آفریدگار زیبادوست ما
زیبا آفریدتان
و ما را نیز از همان روح دمیده است .
ما عاشق زیبائی و شما عاشق خودنمایی .
پ ن : خواهران و برادران گرامی !! نصیحت نکنید که حالم بد می شود .
می رفتم
در امتداد جاده
دیر زمانی بود که از روبرو آدم نمی آمد .
تا اینکه دیدمش
انسانی خلاصه شده در یک سر
بی بدن
بی دست
بی پا
فقط سر بود
اندامش را وام داده بود و فقط سر مانده بود
سودایی
پیشانیش بوسیدنی بود
ومن ناشیانه بوسیدمش
خون بیرون زد . . .
روزها می گذرد
نه زخم خوب می شود که برود
نه من . . . . . . .
اما
جاده می گوید مسیرها عکس یکدیگرند!!!!!
تمام واژه هایم گیج از یک حال گنگ و هاج و واج و تلخ و بی معنی
زمان چون برق بگذشته
زمان هم پیر /
سن دارد عقاید هم
نگاهی سمت آئینه
درونش نیمه ای از آدمی شاید
نمی دانم
نگاهش مست از انگور
از شب از خیانت
از حرام و از فساد و از تباهی
و نیمی هیچ و بی معنی
دلش اما کمی درگیر میراث عقاید هست
پدر ، مادر ، نیاکانش . . .
هرآن کو گریه ای از جنس احساس و خلوص و نیمه شب دارد .
هنوز آن نیمه ی آدم سرش دربند حّرافیست .
گِل تربت که کامش را به آن واکرده اند آن روز
و آن ذکر اذان شاید که در گوشش پدر می خواند .
ولی آتش به جانش بود . . .
در آن " سوزاندن و پایان باورهای موروثی و شک کردن به میراث نیاکانش " . . .
سرانجامش همین نیمه
همین آدم که نیمی آدمی گویا و نیمی هیچ ، بی معنی
کف دستش هنوزم پینه ای از دسته های چوبی زنجیر و از یاد عزاداری
و کتفش همچنان در التهاب از روز عاشوراست .
چه فرقی دارد این زنجیر با تیغ است یا سنت ؟
همان نیمه
همان نیم آدمی شاید
دلش از جنس میراث عقاید
از پدر ، مادر ، نیاکانش . . .
کماکان عقل او دربند زنجیر است .
-------------------------------------------------------------------------
پ ن : دوستی در نظرات خصوصی این کامنت رو گذاشتن
" بله عقل مث خر توی گل میمونه
زنجیر که سهله
ما حالا حالا ها نمیفهمیم
شما رو نمیدونم.
باید بگم سگ در عزا خونه ی امام حسین از انسان نماهای کامل بهتر اند. "
باید عمومیش می کردم تا شمام بخونید . خواهشا در مورد نظر ایشون اینجا نظری ندین . فکر می کنم خوندن این متن به درک مسائل بالا بهتر کمک می کنه .فقط همین .
منِ عاریه ای
توی کرایه ای
تو از روی عادت
من از روی شیطنت
تو خجل از کاری که نکردی
من بی محابا از اینکه ناشناسم
تو نگران از رنجش من
من وحشی از خواهش با تو بودن
(به واسطه ی جنست نمی فهمی که از تو سوء استفاده کردم )
ولی ...
چه ساده می پنداری که من توام
که تجربه ی شیرین اولین را دوباره در دیگری امتحان کنم
من بدنبال تو در دیگری نخواهم گشت .
یکبار درک یافتن تو شیرین تر از عمری بدنبال تو پنجه به دیوار کشیدن است .
(عجیب است که تو با چشم باز نتوانستی مثل من چشم بسته غیب بگویی )
مرا ببخشید .
هرچه دم دهانم میاید مینویسم .
اینجا شخصیست . پس من برای نوشتن اینها و موزون بودنشان بی خودی اصرار نمی کنم . . .
یک قاب سبز پر از خاطرات خوب
دستی که بی توقع بخشش دراز شد
گرمای دست تو کنار بخار شیشه ای
یک لحظه پا نهادن من روی قلب درد
اینجا توقف ماشین خلاف سرخ ( سبز)
آنجا گرفتن بوسه خلاف شرع !
یک لحظه ی قشتگ ولی ظاهرا کثیف
یک لحظه ی کثیف ولی ظاهرا قشنگ
تاکی برای شانه گرمی جریمه ای
تا کی برای بوسه ی شیرین فضای تنگ
باران و برف همیشه زمینه ایست
شاید برای شستن این تک گناه و ننگ .
یک شب یلدایی
خلوتی رویائی
مرد بی پروائی
و حضوری خوش نقش . . .
یادگاری تا همیشه از شب رسوائی
خنجری خوش آهنگ
دستی از جنس محبت و لبانی خوش رنگ
خنجری آماده
نه که از پشت
که بر سینه ی مرد
روبه رو / چشم به چشم
لب به لب
دست به دست
با تماس دو لب و بی حسی موضع درد
سینه آماده برای زدن خنجر و درد
بازی نور و چراغ
تکیه ای بر دیوار
و درونی پر رنج
مرد و زن هردو یکی
آتش از سینه برون
دستها لمس تمام آنچه فرصت دارند .
و لبش مرد ، پر از بوسه به انواع بلندی و فرو رفتگی چهره ی یار
دختری چاقو کش
ناگزیر از خواهش
سخت و فرمان نپذیر
پای در راه گریز
و بدنبال برون رفتن از این مخمصه ی تنگ و لذیذ
لحظاتی بگذشت . . .
لحظه ی تلخ " برو! "
محکم و قاطع و سخت .
مرد درمانده و مستاصل و وامانده رها
پای در راه به رفتن بی امید برگشت
بی خبر
سوزشی در سینه
گرمی خون
و نگاه
بهترین زخم تمام عمرش
" بوسه ای از یک لب در شبی یلدائی "
آفتاب
ابر
آفتاب
ابر
آفتاب
ابر . . .
بارشی کو ؟
آهای خدا !
بزرگتر از آن هستی که صدایم را بشنوی /
یا من خیلی پائین هستم /
صدا هست ؟
الو ....
"صدا میاد ؟ "
از یک درمانده
به هرکسی که ادعای خدایی دارد.
فارغ از نر و ماده بودنش /
فارغ از یکتائیش /
فارغ از خالق بودنش/
بارش / بارش/ بارش . . .
همین .
پیش من کم خواهی آورد
از تمام خوب بودن
مرد بودن ، شانه بودن
مرهم زخم کهنسال و
تمام عمر گوشی از برای ناله بودن
پیش من کم خواهی آورد
از ندیدن
دور بودن
از نرفتن
کور بودن
پیش من کم خواهی آورد
از تقاضایت نکردن
دیدنت اما کنارت بودن و
خود را ندیدن
زخم خواهم زد به جانت
خوب می دانم و لیکن
پیش من کم خواهی آورد
از نرفتن سایه بودن
پیش من کم خواهی آورد
از نترسیدن زخلوت
با تو در خلوت رسیدن
بهتر از چشمت ندیدن
کودکی در پیش چشمم
صاف بنشین در کناری
"صبر " دارم بیش از اینها
غیر من راهی نداری!
مفعول فعل بوسه ای کن مرا
صرف کن مرا
در اول شخص مفردی که منم
بی هیچ شناسه ای
بی هیچ حرف ربطی
که از این فعل مفعول بیشتر لذت میبرد .
فاعل به بوئیدنت هستم آنگاه
به دوم شخص مفرد ی که تویی
بی هیچ شناسه ای
بی هیچ حرفی
بی ربط
یا ربطی
که فاعل بوئیدن از مفعول بیشتر لذت می برد .
لذتها را از صرف و نحوت دزدیده ام .
خودخواهیم را ببخش . . .
سرم کلاه رفت !
گفتی
"چشم بگذار تا صد بشمار "
چشم گذاشتم /
بی آنکه از لای انگشتهایم نگاه کنم .
شاید تقصیر من بود .
وقتی به صد رسیدم و با خنده می پرسیدم
" بیااااااااام "
و تو می گفتی .
" نه "
از دور شدن صدا باید می فهمیدم که
قایم نشدی
رفتی
کاش جر می زدم این بار .
یواشکی می دیدم از کدام طرف رفتی ؟
خداوندا!
چرا اینگونه خلقم کرده ای از جنس آتش؟
به هر بادی /
نسیمی /
جان من افروخته /
خاکسترم بر باد /
و چشمم اشک میگیرد .
چرا قلبم به هر اندک نگاهی درد می گیرد؟
و گوش من چرا دنبال یک موسیقی دلچسب بارانیست ؟
چرا باید بدنبال صدای فهم خود باشم ؟
مگر جرمم چه بوده کز پی هر نور از سمتی به دیگر سو دوان باشم ؟
به جای یک گل خوشبو نگاهم درپی یک قاصدک باشد .
و بعد از رفتنش شبها پیاپی فکر من دنبال او باشد .
چرا باید به جای آفتاب و گرمی و نورت
همیشه عاشق ابر بهار و نم نم باران تو باشم ؟
مرا معذور دار از درک این دنیای پرمعنی
من از فهم تو بیزارم
من از بودن /
برای دیگری بودن /
و از خوبی به هر فردی به غیر از خویش بیزارم .

این تصویر بیان خط خطی های فکریست که این نوشتار را خلق کرد .